Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
جمعه 15 فروردین 1404 - 16:51

شعر و داستان - صفحه 18

بازدید: 41874

  • سنجاب

    سنجاب

    یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و زیبا، سنجابی زندگی می‌کرد که خیلی خوب و مهربان بود اما یک مشکل بزرگ داشت و آن اینکه زود عصبانی می‌شد. به همین دلیل دوستان زیادی نداشت.

  • گربه كوچولو

    گربه كوچولو

    پدر بزرگم می‌‌گه که اون قدیم قدیما حوض پر از ماهی بود تو حیاط خونه‌ها

  • گنجشك تنبل

    گنجشك تنبل

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود یک گنجشک کوچولوی تنبل بود به اسم خواپیش که دلش می‌خواست همیشه استراحت کند او به همراه بقیه گنجشک‌ها به مدرسه نمی‌رفت.

  • خدا جونم

    خدا جونم

    خداجونم چه خوب شد كه مــن را آفریدی صورت و دست و پا مو قشنگ و خوب كشیدی

  • مامان كيه

    مامان كيه

    مامان کیه؟ فرشته مهربون فکر می‌کنم اومده از آسمون دلش پر از ستاره‌های خوبی اومده از خونه رنگین کمون

  • دلینگ دلینگ

    دلینگ دلینگ

    زنگوله توی حیاط بالا می‌پرید پایین می‌پرید. دلینگ دلینگ صدا می‌كرد. مامان زنگوله از توی اتاق آرام گفت: «هیس، ساکت!» زنگوله ساکت شد. کلاغ آمد با نوکش حلقه زنگوله را بلند کرد. زنگوله دلینگ دلینگ صدا کرد.

  • گنجشك

    گنجشك

    تو خواب شدم یه گنجشك به آسمون پریدم بال زدم و بال زدم هر جایی سر كشیدم

  • هم قصه،‌ هم بازی با انگشت پروانه‌ها

    هم قصه،‌ هم بازی با انگشت پروانه‌ها

    پنج تا پروانه بود‌‌‌ند‌‌‌. اولی رفت توی گلخانه،‌ پروانه گلخانه شد‌‌‌. د‌‌‌ومی رفت توی باغچه،‌ پروانه باغچه شد‌‌‌.

  • عروسك قشنگم

    عروسك قشنگم

    آلوچه آی آلوچه عروسك قشنگم ظهره نرو تو كوچه خورشید‌‌‌ كه د‌‌‌اغه د‌‌‌اغه

  • اسکلت كوچولو

    اسکلت كوچولو

    اسکلت کوچولو همیشه از پشت پنجره به درخت و برگ‌هایش نگاه می‌کرد. وقتی باد می‌آمد برگ‌های درخت را تکان می‌داد. اسکلت کوچولو خوشش می‌آمد و می‌خندید.

  • تاب بازی

    تاب بازی

    تو باغچه‌مون درختی قد بلنده مامان برام یه تاب خوب می‌بنده تابم می‌ده می‌رم هوا پام می‌رسه به شاخه‌ها

  • چه بابای ماهی!

    چه بابای ماهی!

    بابا به موهایم دست كشید و گفت: «چه موهایی! مثل شب است». من دست‌هایم را زیر چانه‌ام گذاشتم، بابا را نگاه كردم و از او پرسیدم: «چشم‌هایم مثلِ چه؟».

فیلم روز
تصویر روز