شعر و داستان
بازدید: 41277
-
دانهدانه
صبح توی دفترم دانهدانه برف کشیدم. برفها آرامآرام میباریدند. بعد توی صفحه روبرو یک دانه گنجشک کشیدم. گنجشک گفت من گرسنهام. به من غذا میدهی؟
-
لاکی جون
عروسکم لاکلاکی جونه دوس داره هی نازش کنم پیشم میمونه
-
لالایی: بارونِ پاییز
لالا،لالالا نی نیِ عزیز برات میخونه بارونِ پاییز
-
پیرزنی با چشمهای بسته
دیروز، وقتی من و مادرم از اتوبوس پیاده شدیم، یک پیرزن دیدیم که گوشهای نشسته بود و صابون میفروخت. مادر به من گفت: «کمی صبر کن، میخواهم یک بسته صابون بخرم.» من کنار مادر ایستادم.
-
کدام یک؟!
کدام یک؟!
-
لالایی: شبِ یلدا
لالا، لالالا شد شب یلدا مادربزرگ هم اومده اینجا شاده که امشب پیشت میمونه
-
من گفتهام قارقار
آنها یک نینی کوچولو دارند که ما به آن لُپگُلی میگوییم. من لُپگُلی را بغل کردم. قلقلکش دادم و برایش شکلک در آوردم. لُپگُلی میخندید و قاقا میکرد.
-
چشمه
چشمه میگه: «تو باغم حالا بیا سراغم قُل و قُل و قُل صدامه صدای خندههامه
-
گریه پدر
«پدرم اصلا گریه نمیکند!» من این را به مادرم گفتم. او کمی فکر کرد و گفت: «آخر پدر مرد است. مرد که گریه نمیکند!»
-
برای کوچه
همچین و همچین کلاغه خورده بادامِ شیرین
-
آواز پنجره شکسته
پنجره شکسته روی پُشتهای از خاک افتاده بود. آهسته گریه میکرد. خورشید با دستی گرم از نوازش او را آرام میکرد. میگفت : «تو همانی که هر روز به روی من آغوش میگشودی. تو دوستدار من بودی. دوستدارِ خورشید».
-
ماهیهای عید
من ماهیهای عید را توی حوض انداختهام. حالا دیگر جای آنها خیلی بزرگ شده. ماهیها از این که توی تُنگ شیشهای نیستند، خیلی خوشحال هستند، چون توی حوض هِی به دنبال هم میچرخند. من از تماشای بازی آنها خوشحال میشوم.