شعر و داستان - صفحه 19
بازدید: 41724
-
توی قفسه
صبح، من و مادر به خیابان رفتیم. من از یك بلوز كه روی آن عكس یك گربه خوشحال بود، خیلی خوشم آمد، اما مادر گفت: «قیمت آن خیلی گران است.»
-
خاله جان
خاله جانم آمده او شده مهمان ما قصه میگوید چه خوب، قصههایی با صفا
-
خواهر كوچك
خواهری دارم خیلی كوچك است لُپهایش گلی چون عروسك است
-
پری قصّهها
لالا، لالا، لالایی پری قصّههایی
-
روستا
خروسه پرید رو دیوار بالهاشو هی تكون داد
-
«بازی میكنی؟»
من توی دفتر نقاشیام یه كم آسمان كشیدم.
-
گرگ كلك
گرگِ كلك شل شده حسابی تنبل شده
-
نان و لبخند
عصر، من و بچهها توی كوچه بازی میكردیم.
-
وقتی خرسی مريض شد
عروسكم خرسی تب داشت. مادر به او یك قاشق شربت داد.
-
مادرها
توی کتاب من، یک مادر بچهاش را توی سینهاش گرفته و او را میبوسد.
-
کلاغه گفت...
کلاغه گفت: «قار و قار بارون میاد خبردار
-
مثل ستاره
خانم مربی ستاره هستی