Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
یکشنبه 19 مرداد 1399 - 09:43

23
آذر
آرزوی عروسک ها

آرزوی عروسک ها

پنج تا عروسک پشت یک شیشه مغازه بودند. اولی گفت: «کاش یک دختر می‌آمد،‌ مرا می‌خرید و با کالسکه به گردش می‌بُرد». دومی گفت: «کاش یک دختر مرا می‌خرید و برایم جشنِ تولد می‌گرفت».

داستانک: فریبرز لرستانی «آشنا»؛ تصویرسازی: مرجان بابامرندی

 

پنج تا عروسک پشت یک شیشه مغازه بودند.

اولی گفت: «کاش یک دختر می‌آمد،‌ مرا می‌خرید و با کالسکه به گردش می‌بُرد».

دومی گفت: «کاش یک دختر مرا می‌خرید و برایم جشنِ تولد می‌گرفت».

سومی گفت: «کاش یک دختر مرا می‌خرید، موهایم را شانه می‌کرد و برایم شعر می‌خواند».

چهارمی گفت: «کاش یک دختر مرا می‌خرید، پیش خودش می‌خواباند و برایم لالایی می‌خواند».

پنجمی گفت: «کاش من عروسکِ آن دخترِ گُلفروش بشوم که هر روز با یک بغل گُل به دیدنم می‌آید».

بیشتر بخوانید:

مثل گل ها

خاله جون

گاه مادر، گاه‌ خواهر

فقط میومیو

بازی می کنی؟

 

برچسب ها: داستانک، سرگرمی کودک، داستان کودکانه، قصه کوتاه کودک، زندگی آنلاین، ماهنامه کودک سالم، آرزوی عروسک ها تعداد بازديد: 181 تعداد نظرات: 0

نظر شما در مورد این داستانک چیست؟

فیلم روز
تصویر روز