Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
جمعه 17 مرداد 1399 - 13:15

3
تیر
کفشدوزک

کفشدوزک

صبح، رفتم کنار باغچه. یک کفشدوزک یواش‌یواش توی باغچه راه می‌رفت. با خوش‌حالی داد زدم: «سلام کوچولو!» کفشدوزک ترسید. تند تند دوید و رفت توی یک سوراخ. من برای کفشدوزک ناراحت شدم.

داستانک: فریبرز لرستانی «آشنا»؛ تصویرسازی: مرجان بابامرندی

 

صبح، رفتم کنار باغچه.

یک کفشدوزک یواش‌یواش توی باغچه راه می‌رفت.

با خوش‌حالی داد زدم: «سلام کوچولو!»

کفشدوزک ترسید. تند تند دوید و رفت توی یک سوراخ.

من برای کفشدوزک ناراحت شدم.

با خودم گفتم حتما فکر کرده من یک غول بزرگم.

دستم را دور دهانم گرفتم و آهسته گفتم: «کفشدوزک کوچولو، من رفتم.»

بعد، توی اتاق کنار پنجره ایستادم.

دلم می‌خواست از آنجا کفشدوزک کوچولو را ببینم.

حتما او توی باغچه راه می‌رفت و با خوش‌حالی آواز می‌خواند.

توی آوازش می‌گفت: «من امروز یک غول بزرگ دیدم.

اول ترسیدم و رفتم توی یک سوراخ، بعد فهمیدم او مهربان است.

حالا دلم برایش تنگ شده، ‌حالا دلم برایش تنگ شده.»

بیشتر بخوانید:

بیا پیشم

کفشدوزک

مثل غنچه باغچه

 

برچسب ها: داستانک، سرگرمی کودک، داستان کوتاه کودک، قصه کوتاه کودک، داستانک کودک، قصه کودکانه، داستانک کفشدوزک تعداد بازديد: 473 تعداد نظرات: 0

نظر شما در مورد این داستانک چیست؟

فیلم روز
تصویر روز