Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
یکشنبه 19 مرداد 1399 - 09:42

3
آذر
من و کلاغ پاییزی

من و کلاغ پاییزی

توی کتابِ من یک کلاغ به برگ‌های زردِ یک درخت منقار می‌زند. وقتی که برگ‌ها می‌افتند می‌گوید: «قار، قار». من می‌گویم: «سلام کلاغِ پاییزی». کلاغ می‌گوید: «سلام کوچولو، تو از کجا دانستی من کلاغِ پاییزی هستم»؟!

داستانک: فریبرز لرستانی «آشنا»؛ تصویرسازی: مرجان بابامرندی

 

توی کتابِ من یک کلاغ به برگ‌های زردِ یک درخت منقار می‌زند.

وقتی که برگ‌ها می‌افتند می‌گوید: «قار، قار».

من می‌گویم: «سلام کلاغِ پاییزی».

کلاغ می‌گوید: «سلام کوچولو، تو از کجا دانستی من کلاغِ پاییزی هستم»؟!

من زود می‌گویم: «چون به برگ‌های زرد منقار می‌زنی و با خوشحالی

قار قار می‌کنی».

کلاغ می‌گوید: «آفرین». بعد مرا نگاه می‌کند.

توی فکر می‌رود و می‌گوید: «خُب، حالا تو هم یک کارِ پاییزی انجام بده».

من به برگ‌های زرد نگاه می‌کنم.

بعد هم با خوشحالی آنها را فوت می‌کنم.

برگ‌ها قلقلک‌شان می‌آید.

با هم می‌خندند و می‌گویند: «خش، خش» و کلاغِ پاییزی هم می‌گوید: «قار، قار».

بیشتر بخوانید:

کلاغ دلتنگ

 

برچسب ها: داستانک، قصه، زندگی آنلاین، سرگرمی کودکانه، قصه کودکانه، داستان کوتاه کودکانه، من و کلاغ پاییزی تعداد بازديد: 238 تعداد نظرات: 0

نظر شما درباره این داستانک چیست؟

فیلم روز
تصویر روز