Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
سه شنبه 28 خرداد 1398 - 10:07

شعر و داستان

بازدید: 12773

  • مادر و پرستوها

    مادر و پرستوها

    صبح، مادر با یک دستمالِ بزرگ شیشه‌های پنجره را پاک می‌کرد. یک دفعه پرستوهایی که توی آسمان پرواز می‌کردند به طرف خانه ما آمدند! مادر با لبخند گفت: «خوش آمدید، خوش آمدید.»

  • بوسه و نُقل

    بوسه و نُقل

    دس و دس و دس عید میاد شعر بخونیم شادِ شاد با هم میریم مهمونی چه خوبه شادمونی بوسه و نُقل و خنده بچه‌ها بشیم پرنده

  • لالایی: حبه قند

    لالایی: حبه قند

    لالا، لالالا گلم لالایی می‌بوسه تو رو حالا بابایی آهسته می‌گه: «مثلِ یک گُله، عزیزِ باباس ناز و خوشگله» دلت میشه شاد لبات می‌خنده بابایی می‌گه: «یه حبه قنده»

  • گنجشک های زرنگ

    گنجشک های زرنگ

    صبح، دانه‌دانه برف می‌بارید. من یک مُشت دانه پُشت پنجره گذاشتم تا گنجشک‌ها دانه بخورند. وقتی گنجشک‌ها آمدند، تند تند به دانه‌ها نوک زدند. من خوش‌حال شدم.

  • گنجشک کوچیک

    گنجشک کوچیک

    لالا، لالالا گنجشکِ کوچیک خیلی تو کردی جیک و جیک و جیک این‌جا پریدی آن‌جا پریدی تو آسمونِ زیبا پریدی

  • آدم برفی مهربان

    آدم برفی مهربان

    من و بابایی توی حیاط آدم‌برفی درست کرده‌ایم. آدم‌برفی هر روز به ما لبخند می‌زند. من آدم‌برفی را خیلی دوست دارم و شب‌ها دعا می‌کنم تا زود آب نشود. صبح، یک کلاغ روی شانه آدم‌برفی نشست.

  • همان جا

    همان جا

    دیشب سرم را روی دامنِ مادربزرگ گذاشتم و گفتم: «دوست دارم این‌جا بخوابم». مادربزرگ گفت: «بخواب عزیزم!» بعد موهایم را نوازش کرد. من الکی چشم‌هایم را بستم.

  • شعر کودکانه شب یلدا

    شعر کودکانه شب یلدا

    بابابزرگم یه قصه می‌گه تو شبِ یلدا تو قصه‌ اون چه حیوونایی خوب و باصفا میده به دستم با مهربونی یه دونه انار میگه: «زمستون تو برای من گُلی و بهار».

  • سفره ما

    سفره ما

    عصر با مادرم به خیابان رفتیم. یک آقا کنارِ خیابان سفره می‌فروخت. سفره او مثلِ سفره خانه ما بود. من با خوش‌حالی به مادر گفتم: «سفره ما! سفره ما!» مادر سرش را تکان داد و لبخند زد.

  • کلاغ دلتنگ

    کلاغ دلتنگ

    کلاغی روی شاخه توی فکر است نشسته او چه غمگین زیرِ باران و من هم بر بخار روی شیشه کشیدم عکسِ آن‌جا را چه آسان نوکِ انگشت بر شیشه زده او مرا دید و کلاغِ روی شیشه صدای قارقارش شاد شد شاد

  • زنگ تفریح

    زنگ تفریح

    باد، هوهو می‌کند برگ‌ها را یک به یک خوب جارو می‌کند بعد هم شادی‌کنان می‌دود دنبال ما می‌رود تا آسمان باز قیل و قال ما هر که را می‌گیرد او شادمان هو می‌کند

  • بالش رنگی

    بالش رنگی

    یک بالش رنگی این جا است که هر کس سرش را روی آن می‌گذارد خواب‌های رنگی و شاد می‌بیند. بابابزرگ سرش را روی آن گذاشت و خواب دید که با یک آبپاش بزرگ به همه باغچه‌ها آب می‌دهد.

فیلم روز
تصویر روز