Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
پنجشنبه 30 دی 1395 - 12:14

شعر و داستان

بازدید: 5075

  • هم قصه، هم بازی با انگشت: قابلمه ها

    هم قصه، هم بازی با انگشت: قابلمه ها

    پنج تا قابلمه بودند. اولی گفت: «وقتی غذا می‌پزم درم با خوشحالی این‌ور آن‌ور می‌پرد.» دومی گفت: «وقتی غذا می‌پزم با خوشحالی سوت می‌زنم». سومی گفت: «وقتی غذا می‌پزم قلقلكم می‌آید».

  • خنده، خنده

    خنده، خنده

    آی خنده، خنده، خنده بیا بشیم پرنده بریم به سوی ابرا صد آفرین مرحبا آی تُرشی تُرشی تُرشی به صف شین، یكی یكی من یه مغازه دارم چیزای خوبی دارم آی دونه دونه دونه مورچه میره به لونه

  • داستانک دوستش دارد

    داستانک دوستش دارد

    دیشب وقتی مادرم حمام رفته بود. خواهر كوچولویم توی خواب گریه كرد. پدرم فوری به طرف او رفت. كنارش نشست. موهایش را ناز كرد و آهسته آهسته روی شانه‌هایش زد.

  • لالایی باران

    لالایی باران

    دیشب كه می‌خواستم بخوابم، باران بارید. صدای باران مثل لالایی آرام و قشنگ بود. من آهسته گفتم: «باران، برای من لالایی می‌خوانی؟» باران گفت: «آره عزیزم، تو بخواب تا یك خوابِ قشنگ ببینی.»

  • داستانک مهد كودك

    داستانک مهد كودك

    چه دوستای زیادی تو مهد كودك دارم اسم‌ شونو همیشه زودی به یاد میارم می‌چرخن و می‌خونن الاكلنگ و شیشه دوست داریم همیشه بازی بی‌تو نمیشه

  • داستانک موتور

    داستانک موتور

    پدرم یك موتور دارد. او موتورش را توی حیاط می‌گذارد. بعضی وقت‌ها كه به حیاط می‌روم، روی نوك پاهایم بلند می‌شوم و عكس خودم را توی آینه‌های موتور تماشا می‌كنم. وقتی كه به اتاق می‌روم.

  • من و ماه

    من و ماه

    با من شده دوست ماهِ‌ آسمان هستیم با هم خیلی مهربان وقتی می‌پرم آن هم می‌پرد در مسابقه از من می‌برد مادرم به من می‌گوید گاهی: «عزیز دلم تو مثلِ ماهی.»

  • شعر فرش پاییز

    شعر فرش پاییز

    درختِ توی حیاط تا دستاشو تكون داد چه برگای قشنگی میونِ باغچه افتاد كلاغه گفت: «قار و قار باغچه، چه رنگارنگی! خوش به حالت كه داری فرشِ به این قشنگی»

  • بزغاله بازیگوش

    بزغاله بازیگوش

    چرا بزُغاله‌ی من دویدی از جلوتر همین دانم كه روزی تو گم می‌گردی آخر همیشه توی فكرم چرا هستی تو شیطان خودت را می‌كنی هی میان بیشه پنهان از این می‌ترسم آخر تو روزی جا بمانی

  • پیرزنِ توی كوچه

    پیرزنِ توی كوچه

    یك پیرزن توی كوچه‌ی ما زندگی می‌کند كه خیلی لاغر است. او یك زنبیل دارد كه همیشه آن را دستش می‌گیرد و آهسته آهسته به بازار می‌رود. اما من تا حالا چیزی توی زنبیلش ندیدم!

  • داستانک من و خانم معلم

    داستانک من و خانم معلم

    خواب دیدم كه: خانم معلم به خانه ما آمده است. من و مادرم خیلی خوشحال شدیم. من یك سیب توی بشقاب خانم معلم گذاشتم. خانم معلم مرا نگاه كرد و گفت: «مثل خودت لپ گُلی و قشنگ است.»

  • بهار و ننه سرما

    بهار و ننه سرما

    بهار خانم وقتی رسید دید خانه سرد است. ننه سرما زیر لحاف خوابیده و لپ‌هایش گل انداخته است. ننه سرما سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و گفت: «بهار جان، ننه جان، چه خوب شد که آمدی.

فیلم روز
تصویر روز