Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.
شنبه 5 اسفند 1396 - 17:27

شعر و داستان

بازدید: 8572

  • پدربزرگ

    پدربزرگ

    پدربزرگ می‌گوید: «پیری بد است.» اما من فکر می‌کنم پیری چیز خوبی است. چون پدربزرگ یک عینک و عصا دارد. او برای خود دندان مصنوعی هم خریده است. من خیلی دوست دارم پدربزرگ شوم.

  • بیا پیشم

    بیا پیشم

    پرنده آی پرنده بیا پیشم با خنده این همه دونه دارم توی حیاط می‌ذارم بخور تو دونه‌ها رو بگو شکر خدا رو

  • برف و بابایی

    برف و بابایی

    برفای دونه دونه از آسمون می‌باره بابای مهربونم چتر شو برمی‌داره تو این هوای برفی می‌خواد بره سر کار میاد منو می‌بوسه میگه: «خدا نگهدار.»

  • تو را می بوسم

    تو را می بوسم

    شب‌ها که می‌خوابم، مادر پتویم را رویم می‌اندازد. من چشم‌هایم را می‌بندم، یعنی خوابیده‌ام. مادر آرام موهایم را نوازش می کند. من باز چشم‌هایم را می‌بندم: یعنی خوابیده‌ام.

  • دو پرنده قشنگ

    دو پرنده قشنگ

    من یک بلوز دارم که تا پایین آن دکمه دارد. دو تا پرنده قشنگ این طرف و آن طرف بلوزم روی شاخه نشسته‌اند و برای هم آواز می‌خوانند. وقتی دکمه‌های بلوزم را می‌بندم. پرنده‌ها به هم نزدیک می‌شوند و با خوشحالی همدیگر را می‌بوسند.

  • گاه مادر، گاه‌ خواهر

    گاه مادر، گاه‌ خواهر

    کاش یک داداش کوچک داشتم شانه می‌کردم همیشه موی او مثل این لادن، عروسک جانِ من بوسه‌‌ای هم می‌زدم بر روی او وقت بازی می‌نشست او پیش من بچه‌ام می‌شد و من هم مادرش

  • شعر تولد

    شعر تولد

    جشن تولد توهه مبارکه، مبارکه توی اتاقت کوچولو پر از گل و بادکنکه شمع‌‌ها رو وقتی فوت کنی دست می‌زنیم، خوشحال و شاد ما همه خیلی دوست داریم خنده رو اون لبات بیاد

  • قایقِ برگی

    قایقِ برگی

    صبح یک برگ افتاد توی حوض. حوض فریاد زد: «من یک قایق برگی دارم.» من هم گفتم: «من یک قایق برگی دارم». قایق برگی مرا نگاه کرد و پرسید: «حالا مالِ کی هستم؟!» من قایق را فوت کردم.

  • هم قصه هم بازی با انگشت: لاك‌پشت‌ها

    هم قصه هم بازی با انگشت: لاك‌پشت‌ها

    پنج تا لاك‌پشت بودند. اولی گفت: «من آن‌قدر آهسته راه می‌روم كه مورچه‌ها با من دوست شده‌اند.» دومی گفت: «من آن‌قدر آهسته راه می‌روم كه كرم‌ها با من دوست شده‌اند.»

  • شعر صدای شادی ها

    شعر صدای شادی ها

    باز هم فصل، فصلِ پاییز است آسمان ابری و غم‌انگیز است چتر در دست سوی مدرسه‌ایم گلِ چتری، درشت یا ریز است زنگ بازی صدای شادی‌ها دلم از شور و شوق لبریز است

  • داستانک لق لقی

    داستانک لق لقی

    یک نیمکت بود که پایه‌هایش همیشه لق می‌شد و جیرجیرِ صدا می‌کرد. بابای مدرسه یک نیمکت تازه سر کلاس بُرد و نیمکتِ لق لقی را گذاشت توی انباری. توی انباری یک گربه بازیگوش با مادرش زندگی می‌کرد.

  • دبستان

    دبستان

    یه کیف دارم قشنگه زیپ داره رنگارنگه مداد دارم با دفتر من می‌کشم کبوتر می‌خوام برم دبستان با این لبای خندان

فیلم روز
تصویر روز